امروز یکشنبه ՝ 1396/01/06    ■ Sun, Mar 26, 2017   



  
اندازه نوشته   A | A
آخرین اخبار 
چهارصد و پنجاه و پنجمین نشست شورا
دوشنبه، بیست‌وسوم اسفند ۱۳۹۵، چهارصد و پنجاه و پنجمین نشست شورای فرهنگستان زبان و ادب فارسی، با حضور اکثر اعضای پیوسته و وابسته، به ریاست دکتر غلامعلی حداد عادل، در تالار دکتر شهیدی برگزار شد.

پیام تسلیت دکتر حداد عادل به مناسبت درگذشت زنده‌یاد ادیب برومند
دوشنبه، بیست‌وسوم اسفندماه ۱۳۹۵، عبدالعلی ادیب برومند، شاعر و محقق، در سن ۹۲سالگی درگذشت. به همین مناسبت دکتر غلامعلی حداد عادل در پیامی درگذشت این استاد گران‌مایه و شاعر ارجمند را تسلیت گفت.

نکوداشت پروفسور حسن ابراهیم‌زاده برگزار شد
چهارشنبه، هجدهم اسفندماه ۱۳۹۵، مراسم نکوداشت پروفسور حسن ابراهیم‌زاده، عضو کارگروه واژه‌گزینی زیست‌شناسی فرهنگستان و استاد برجستۀ زیست‌شناسی و پدر علم فیزیولوژی گیاهی ایران، در دانشگاه تهران برگزار شد.

نامۀ دکتر حداد عادل به وزیر ارشاد دربارۀ خودروی «کوییک»
به دلیل غیر فارسی بودن نام خودروی کوییک، دکتر غلامعلی حداد عادل در نامه‌ای خطاب به دکتر سیّد رضا صالحی امیری، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، خواهان رسیدگی به این تخلف شد.
آخرين به روز رسانی ۱۳۹۵/۹/۹ - ۱۴:۵۴ نسخه قابل چاپ
داستان‌های هندی در ادبیات فارسی
گفتگو با دکتر فتح‌الله مجتبائی
 
منبع: روزنامۀ اطلاعات (سوم و چهارم آبان‌ماه ۱۳۹۵)
 
اشاره: تأثیر و تأثّر فرهنگی میان ایرانیان و اهالی شبه‌قارّه (هند، پاکستان و بنگلادش امروزی) در حوزه‌های گوناگون زبان و ادبیات فارسی، تاریخ، عرفان و تصوف، ادیان، علوم و فنون و هنرهای مختلف نمونه‌های فراوان دارد. حوزۀ داستان‌پردازی از جملۀ عرصه‌هایی است که این نوع مبادلات در آن بسیار گسترده و متنوع بوده است. در گفتگوی حاضر، استاد دکتر فتح‌الله مجتبائی، عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی و هندشناس برجسته، در باب «داستان‌های هندی ـ بودایی در ادبیات فارسی» سخن گفته‌اند و ضمن معرفی برخی از این داستان‌ها، چگونگی سیر و انتقال آن‌ها را از منابع اصلی هندی ـ بودایی به ایران‌‌زمین و نیز علل بروز دگرگونی در برخی از آن‌ها را بررسی کرده‌اند. 
 
شما در برخی از تحقیقاتتان نشان داده‌اید که اصل و خاستگاه برخی از داستان‌هایی را که در نظم و نثر فارسی نقل شده است، می‌توان در نوشته‌های هندیـ بودایی یافت.
در نظم و نثر فارسی، خصوصاً در ادبیات اخلاقی و عرفانی این زبان، داستان‌های بسیاری نقل شده است که گاهی با اندکی تفحص و جستجو اصل آن‌ها را در نوشته‌های بودایی می‌توان یافت، لکن پی بردن به چگونگی سیر و انتقال این داستان‌ها از منابع اصلی به سرزمین ایران همیشه آسان نیست و علل و عواملی را که موجب پیدایش دگرگونی‌هایی در برخی از آن‌هاست، نمی‌توان به‌درستی معلوم و مشخص ساخت.
    این داستان‌ها برخی از طریق مجموعه‌ها و تألیفاتی چون کلیله و دمنۀ ابن‌مقفع و اصل پهلوی آن، که ترجمه‌گونه‌ای بوده است از یکی از روایات پنچه‌تنتره، با اضافاتی از منابع دیگر، و داستان بلوهر و بوداسف، که در اصل روایتی بوده است از شرح زندگانی بودا بر اساس کتاب للیته ویستره (و پاره‌ای کتب دیگر، چون: کتاب البلد و کتاب بوداسف، کتاب ادب الهند و الصین، کتاب الهند فی قصة هبوط آدم، کتاب دیک الهندی فی الرجل و المرأة و کتاب بیدبا فی الحکمه، که به زبان تازی موجود بوده و ابن‌ندیم نام آن را ذکر کرده است)، در میان پارسی‌زبانان رواج یافته‌اند.
    بعضی دیگر بر اثر مناسبات و روابطی که در نواحی شرقی و شمال شرقی ایران میان مردم این سرزمین و همسایگان بودایی آنان برقرار بوده است از مرزهای هند گذشته و به نقاط دیگر رسیده و گاهی نیز به زبان‌های مردم آسیای میانه، چون سُغدی و تُخاری و اویغوری شهرت یافته و نگارش یافته‌اند، و برخی نیز که در زمان‌های پیش و از طرق مختلف تا نواحی یونانی‌زبان سیر کرده بودند در دوره‌های بعد دوباره به‌تدریج به سوی شرق بازگشته و در مجموعه‌هایی چون هزار افسانه (که اساس کتاب مشهور الف‌لیلة و لیله بوده است) و کتاب سندباد یا سندبادنامۀ قدیم (که به نام داستان هفت‌وزیر در بعضی از نسخ الف‌لیلة و لیله دیده می‌شود و در اصل شاید بخشی از کتاب هزار افسانه بوده باشد) داخل شده، و یا از راه نقل و روایت و گفت‌وشنود از سوی غرب به ایران آمده و در میان مردم رواج و انتشار یافته‌اند.
برای نمونه کدام داستان‌ها؟
یکی از داستان‌های مشهوری که ظاهراً از هند به یونان رفته و از یونان به ایران رسیده است، افسانۀ گاو نادانی است که بی‌خبر از قصد شومی که در پرستاری و پروردنش در کار است، در علفزار می‌چرد و خویشتن را برای روز سور و ضیافت فربه می‌سازد.
این داستان از کی در ادب فارسی رواج یافت؟
این داستان از نخستین سده‌های اسلامی در ایران معروف بوده است و گرچه صورت کاملش در مجموعه‌های معروف، کلیله و دمنه، مرزبان‌نامه، سندبادنامه و نظایر آن‌ها نیامده است، در آثار پارسی اشارات و کنایات ضمنی به آن فراوان دیده می‌شود. فردوسی در این بیت:
نباشی بس ایمن به بازوی خویش           خورَد گاو نادان ز پهلوی خویش
و غزالی در این عبارات نصیحة‌الملوک از آن یاد کرده است: «و مثل تو چون ستوری بوَد که سبزه بیند و بسیار بخورَد تا فربه شود، و فربهی او سبب هلاک او باشد، که بدان سبب او را بکشند و بخورند»، و ظهیر فاریابی در این شعر:
گاو خرف‌خوی خرطبیعتِ نادان                    جز که ز پهلوی خود کباب نیابد
به این داستان نظر داشته‌اند.
مولانا هم این داستان را در مثنوی آورده است.
بله، جلال‌الدین بلخی نیز در مثنوی بدین‌سان از آن یاد کرده است:
گــاو اگـر خـسـبــد و گـر چیـزی خـورد      بهــر عیــد و ذبــح خــود مـی‌پـرورد
گـــاو اگـــر واقــف ز قـصـــابـــان بـــدی   کی پی ایشان بدان دکان شدی؟
یـا بـخـوردی از کـف ایشــان سبـوس   یـا بـدادی شیـرشـان از چاپلوس؟
ور بخوردی کی علف هضمش شدی   گــر ز مـقصـود عـلـف واقـف بـدی؟
از این نمونه‌ها پیداست که این داستان در نخستین سده‌های اسلامی شهرت بسیار داشته است.
بله، شهرت و رواج این داستان در ایران در نخستین سده‌های اسلامی به اندازه‌ای بوده است که شاعران و نویسندگان برای بیان عواقب غفلت و بی‌خبری از باطن اغراض و کنه امور، بدان مثل می‌زده و بر سبیل کنایه و تشبیه به ذکر آن می‌پرداخته‌اند.
لطفاً در اینجا دربارۀ اصل این افسانه، روایت‌های مختلف آن و تغییراتی که در طی زمان بر اثر سیر و انتقال، در عناصر و اجزایش روی داده است، توضیحاتی بفرمایید.
این افسانه دو بار، با اندکی اختلاف، در مجموعۀ جاتکه‌های بودایی آمده است (داستان‌های شمارۀ ۳۰ و شمارۀ ۲۸۶). صورت اول (جاتکۀ شماره ۳۰) چنین است:
    در روزگار پیشین، هنگامی که براهمه دته در بنارس پادشاهی می‌کرده، بدهیستوه به‌صورت گاوی به نام «سرخ بزرگ» در دهکده‌ای کوچک، در خانۀ دهقانی زاده شد. سرخ بزرگ برادری داشت به نام «سرخ کوچک» و کارهای خانوادۀ دهقان همه بر عهدۀ این دو برادر بود. دهقان دختری داشت که تنها فرزند او بود و به نامزدی پسر یکی از بزرگان شهر درآمده بود. چون جشن عروسی نزدیک شد دهقان خوکی را که مونیکه نام داشت آورده، در خانه نگهداری می‌کرد و با خوراک‌های تازه و خوب او را فربه می‌ساخت. «سرخ کوچک» چون این حال را بدید، به برادر خود گفت: «ای برادر، همۀ بارهای سنگین این خانه را من و تو می‌کشیم و در عوض چیزی که به ما می‌دهند جز کاه و گیاه خشک نیست، اما خوراک این خوک همه برنج تازه است. آیا سبب چیست که او از این‌همه ناز و نعمت برخوردار است؟»
    برادرش گفت: «ای سرخ کوچک دلبند من، بر حال او رشک مبر؛ زیرا خوراک این خوک مرگ است. خانوادۀ دهقان او را فربه می‌کنند تا در جشن و ضیافتی که در پیش است خوراک میهمانان چرب‌تر و گواراتر گردد. در آن هنگام خواهی دید که چگونه پاهای این خوک را گرفته، از جایگاهش بیرون می‌برند و می‌کُشند و از او خورش می‌سازند.» سپس این شعر را خواند:
    «پس بر مونیکۀ بیچاره حسد مبر؛ زیرا آنچه او می‌خورد، مرگ است.
    کاه خشک خود را با خرسندی نشخوار کن؛ چه، این طریق عافیت و ضامن عمر دراز است.»
    دیری نگذشت که میهمانان رسیدند و مونیکه کشته و پخته شد و خورش‌های گوناگون از او ساختند.
    بدهیستوه به سرخ کوچک گفت: «ای برادر، مونیکه را دیدی؟» گفت: «آری، برادر، ثمرۀ ناز و نعمتی را که نصیب او بود، دیدم. خوراک ما حتی اگر کاه درشت و گیاه خشک باشد، صد بار، نه، بل هزار بار از نصیب او بهتر است؛ زیرا آنچه ما می‌خوریم زیانی به حال ما ندارد و جان ما را تباه نمی‌کند.» (جاتکۀ ۳۰، مونیکه جاتکه)
    این افسانه در مجموعه داستان‌های منسوب به ازوپ (اسوپوس) که در قرن پنجم پیش از میلاد در یونان می‌زیسته است نیز دیده می‌شود، لکن در اینجا داستان درباره دو گاو است: یکی گاوی است پرواری، که از زحمت و مشقت کار برکنار است و با گیاهان سبز و خوراک نغز پرورده می‌شود، و دیگری گاوی است که در سختی و تنگی زندگی به سر می‌برد و به کارهای دشوار گرفته می‌شود. گاو پرواری که از بخت مساعد خرسند و به روزگار خود مغرور است، گاو کار را خوار و حقیر می‌شمرد و زبان از ملامت و شماتت او کوتاه نمی‌کند، لکن گاو کار خاموش می‌ماند تا سرانجام روز ضیافت فرامی‌رسد و هنگامی که گاو پرواری را به سوی کشتارگاه می‌کشانند، با لبخندی به شماتت‌های او پاسخ می‌دهد.
    صورت سوم این افسانه در مدراش ربّا که تفسیری است به زبان عبری بر تورات (اسفار خمسه) و در قرن‌های اولیۀ مسیحیت نگارش یافته، مندرج است. در این مورد (شرح فصل سوم از کتاب استر، بند اول) سخن از مردی است که یک درازگوش و کرّه درازگوش و یک خوک در خانه دارد و در نگهداشت خوک مواظبت و مراقبت تمام به جا می‌آورد و با خوراک خوب و مرغوب او را پرورش می‌دهد، لکن به دو حیوان دیگر چندان التفات و توجهی ندارد. کرّه درازگوش روزی از مادر خود می‌پرسد که سبب نیک‌بختی و شادکامی این خوک تنبل و بیکاره چیست؟ مادرش در جواب می‌گوید که به‌زودی خواهی دانست که این پرستاری و تیمارداری از راه احسان و جوانمردی نیست و عاقبتی شوم و ناگوار در پی دارد. و چون پس از چندی هنگام جشن و سور فرامی‌رسد و خوک فربه و تن‌پرور را سر از تن جدا می‌کنند، کرّه درازگوش به راز کار واقف می‌شود و سرانجام روزگار خوک کامروا را به چشم می‌بیند.
این افسانه‌‌ها اَشکال و روایت‌های مختلف یک داستان‌اند و به یک اصل بازمی‌گردند.
بله، همین طور است و اختلاف میان آن‌ها در آن است که در جاتکۀ بودایی و در مدراش یهودی حیوانی که کشته می‌شود خوک است و در افسانۀ منسوب به ازوپ و در اشاراتی که در نوشته‌های پارسی دیده می‌شود، این حیوان گاو پرواری است. اختلاف دیگر در آن است که شاهدان این ماجرا در جاتکۀ بودایی دو گاو برادر، در روایت یونانی گاو کار، و در مدراش یهودی درازگوش و کرّۀ او می‌باشند.
یکی دیگر از داستان‌هایی که شهرتی بسزا در ادبیات عرفانی ما دارد، داستان «پیل و کوران» است. اهمیت این داستان تا به حدی است که حتی جان هیک، فیلسوف دین‌شناس مشهور غربی، نیز برای توضیح نظریۀ کثرت‌گرایی دینی خود از آن بهره برده است. این داستان هم اصلی هندی دارد و شما نیز در تحقیقات خود به اصل و خاستگاه آن نیز پرداخته‌اید.
داستان «پیل در میان کوران» از داستان‌های بسیار معروف هندی است که در آثار دینی و عرفانی هندویی و بودایی و جاینی از روزگاران بسیار دور دیده می‌شود و در همۀ این موارد مقصود از آن بیان ناتوانی حواس ظاهر در شناخت حقایق اشیا و امور است. شهرت این داستان در میان هندوان به اندازه‌ای است که به‌عنوان «قاعدۀ پیل و کوران» ضرب‌المثل شده است و در مورد کسانی به کار می‌رود که تنها از جزء کوچکی از حقیقت، دریافتی ناقص و ناتمام دارند و گمان می‌برند که بر تمامی آن معرفت کامل حاصل کرده‌اند. ظاهراً کهن‌ترین صورت مکتوب این داستان همان است که در مجموعۀاودانۀ بودایی که نقل و شرح بعضی از سخنان منسوب به بوداست و احتمالاً در سدۀ سوم قبل از میلاد گردآوری شده است دیده می‌شود:
    «... راهبان و برهمنانی بودند که می‌گفتند: «عالم قدیم است. حقیقت این است، و جز این هرچه بگویند باطل است»؛ امّا راهبان و برهمنان دیگری بودند که می‌گفتند: «عالم قدیم نیست. حقیقت همین است و بس، و جز این هرچه بگویند باطل است». بعضی می‌گفتند که عالم متناهی است، بعضی دیگر بر آن بودند که عالم نامتناهی است. بعضی را عقیده بر این بود که روح و جسم یکی است. بعضی دیگر قائل به جدایی روح و جسم بودند. بعضی می‌گفتند که بودا بعد از مرگ هست، بعضی دیگر می‌گفتند که بعد از مرگ نیست، بعضی دیگر بر آن بودند که هم هست و هم نیست، و بعضی دیگر می‌گفتند که نه هست و نه نیست. سرانجام کار به جدال و نزاع و دشنام کشید و فریاد کشیدند که «این درست است و آن درست نیست»، «آن درست است و این درست نیست».
    صبح روز بعد... ماجرا را به بودا بازگفتند... بودا گفت: «ای راهبان، آن جاهلان کورند، چشم ندارند، نیک را از بد و حق را از باطل بازنمی‌شناسند... در روزگاران گذشته... پادشاهی بود، فرمان داد تا همۀ کوران مادرزاد را در یک جا جمع کنند. چون همه جمع آمدند، فرمان داد تا پیلی را نزد آنان بیاورند و از آنان بخواهند تا با دست کشیدن بر بدن پیل بگویند که پیل چگونه چیزی است... بعضی بر سر پیل دست نهادند... بعضی گوش او را گرفتند، برخی دندان و برخی دیگر خرطوم او را گرفتند. چند تن بر شکم او، چند تن بر پای او، و بعضی بر پشت او دست کشیدند. برخی هم دم او را گرفتند... سپس شاه نزدشان رفت و از آنان پرسید که پیل چگونه چیزی است؟ آنان که دست بر سر پیل نهاده بودند، گفتند پیل چیزی است مانند دیگ. آنان که گوش پیل را گرفته بودند، گفتند پیل چیزی است مانند غربال. آنان که دست بر دندان او کشیده بودند، گفتند پیل چیزی است مانند خیش. آنان که خرطوم را در دست داشتند گفتند پیل مانند تیرک خیش است. آنان که بر شکم او دست کشیده بودند، گفتند پیل مانند انبار است. آنان که پای او را گرفته بودند، گفتند پیل مانند ستون است. آنان که بر پشت او دست نهاده بودند گفتند پیل مانند هاون است. و آنان که دم او را در دست داشتند، گفتند که پیل چیزی است مانند بادبیزن. نزاع میان کوران در‌‌گرفت و با مُشت بر سر یکدیگر می‌کوفتند و هریک می گفت پیل چنین است، پیل چنان نیست، پیل چنان است، پیل چنین نیست. و آنچه در آنجا می‌گذشت موجب تفریح خاطر شاه شده بود».
    بودا از این حکایت چنین نتیجه گرفت که نزاع راهبان و برهمنان نیز بر همین حال است. هر طرف تنها بخشی از حقیقت را دریافته و مدعی است که حقیقت همین است و جز این نیست.
    این داستان، با تفاوت‌هایی در جزئیات، در ادبیات اخلاقی و عرفانی اسلامی به زبان‌های تازی و پارسی وارد شده و کسانی چون ابوحیان توحیدی در مقابسات، محمد غزّالی در احیاءالعلوم و در کیمیای سعادت، سنایی در حدیقة‌الحقیقه، عزیز نسفی در کشف‌الحقائق، عبدالله الهی سیمابی در منازل‌القلوب (شرح رسالۀ قدس روزبهان بقلی)، این داستان را آورده‌اند.
در این موارد نیز، چنان که در آثار هندویی و بودایی، نتیجه داستان همان است که فرمودید؟
بله، مقصود از آنها بیان ناتوانی حواس ظاهر در شناخت حقیقت اشیا و نادرستی پندار کسانی که بخش کوچکی از حقیقت را دریافته‌اند و گمان برده‌اند که بر تمامی آن دست یافته‌اند. ابوحیان توحیدی در مقابسات این گفتۀ منسوب به افلاطون را از قول ابوسلیمان سجستانی نقل می‌کند: «قال افلاطن، انّ الحقّ لم یصبه النّاس فی کلّ وجوهه، و لاأخطأوُه فی کلّ وجوهه، بل أصاب منه کل انسان جهة»، و سپس برای توضیح و تأیید این گفته داستان پیل در میان کوران را به‌عنوان شاهد نقل می‌کند. نتیجه‌ای که غزالی در احیاءالعلوم و کیمیای سعادت از این داستان می گیرد نیز همین است: «آن‌همه راست گویند از وجهی، و خطا کرده‌اند از آن وجه که پندارند که جمله پیل را دریافته‌اند». سنایی نیز پس از نقل حکایت، در سه بیت مقصود و حاصل آن را چنین بازمی‌گوید:
هـر یکـی دیده جزوی از اجـزا       همگان را فتاده ظنّ و خطا
هیــچ دل را ز کلّـی آگــه نـی   علم با هیچ کور همره نی
جملگـی را خیـال‌هـای محـال   کرده مانند غتفره به جوال
ولی از قرار معلوم مشهورترین صورت این داستان همان است که مولانا در دفتر سوم مثنوی آورده است.
بله. لیکن وی آغاز آن را تغییر داده و پیل را نه در میان کوران، بلکه در خانه‌ای تاریک جای داده است، و کسانی که برای دیدن آن آمده اند، به سبب تاریکی محل و نبود نور، از شناخت حقیقت آن محروم مانده و دچار خطا شده‌اند:
پــیــل انـــدر خــانــۀ تــاریــک بــود     عـرضــه را آورده بـودنـدش هـنــود
از بـــرای دیــدنــش مـردم بـســی   اندر آن ظلمت شدندی هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود   اندر آن تاریکی‌اش کف می‌پسود
یکی از نکات جالبی که در مقالۀ «پیل چرا در خانۀ تاریک بود؟» متذکر شده‌اید، این است که این تغییر در آغاز داستان عمدی و برای اعادۀ مقصود دیگری است.
تا آنجا که من می‌دانم، کسی نپرسیده است که این تغییر در آغاز داستان چرا و چگونه روی داده و مولانا از چه روی صورت اصلی داستان را دگرگون کرده و کوران را از صحنه بیرون رانده و پیل را در خانۀ تاریک جای داده است؟ البته نمی‌توان گفت که وی از چگونگی اصل داستان بی‌خبر بوده و صورت معلوم و معروف آن را نمی‌شناخته است. وی با آثار غزالی و خصوصاً احیاءالعلوم آشنا بوده و حدیقة سنایی را همواره می‌خوانده و بارها در مثنوی و فیه مافیه، مستقیم یا غیرمستقیم، از آن نقل و اقتباس کرده است. حتی برخلاف سنایی، که محل حکایت را «غور» گفته است:
بود شهری بزرگ در حد غور       وندر آن شهر مردمان همه کـور
مولانا می‌دانست که داستان اصلی هندی دارد و از ساخته‌های «هنود» است؛ بنابراین تغییری که در آغاز داستان در مثنوی دیده می‌شود نه اتفاقی است و نه از روی بی‌اطلاعی، بلکه مولانا عمداً و آگاهانه چنین کرده، و با توجه به نتیجه گیری او از این حکایت و قصدی که از نقل آن داشته است، روشن می‌گردد که وی در این مورد نیز، چنان‌که شیوه اوست، در اجزای داستان تصرف کرده است تا آن را با موضوع کلی و اساسی گفتار خود همساز و هماهنگ کند.
    نتیجۀ داستان، هم در روایت هندی و هم در آثاری که پیش از این یاد کردیم، گفته شد، اما مولانا آن را برای بیان مقصود دیگری آورده، و در شرح این بیت معروف بدان استشهاد کرده است:
از نظرگاه است ای مغز وجود             اختلاف مؤمن و گبر و یهود
در این بخش از مثنوی، تمامی بحث درباره موضوع «نظر» و «نظرگاه» است:
از «نظرگه» گفتشان شد مختلف         آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بُدی   اختلاف از گفتشان بیرون شدی
شک نیست که در مقامی که سخن از نور و ظلمت و نظر و نظرگاه است، کور و کوری نمی‌تواند شاهد مثال و مصداق معنا باشد. سخن از وسعت دامنۀ دید و رفع حجاب‌های ظلمانی است. جویندۀ حقیقت سالک کور نیست، بلکه کسی است که می‌کوشد تا از ظلمت جهل به انوار معرفت برسد و برای وصول به این مقصد بصیرت و بینایی و داشتن چشم و چراغ شرط است:
واصلان را نیست جز چشم و چراغ       از دلیـل راهـشـان باشـد فراغ
مولانا ابیات بسیار مشهوری دارد (دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر...) که داستان دیوگنس (دیوجانس) است که در روز روشن با چراغ در شهر می‌گشت و می‌گفت: «انسان می‌جویم!» ظاهراً این داستان در آسیای صغیر آن روز شهرت داشته و از این طریق به مولانا رسیده است.
داستان مردی که در روز روشن با چراغ در شهر می‌گشت و در جستجوی «انسان» بود، یک بار در غزل معروف مولانا به این صورت آمده است:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر         کـز دیـو و دد ملـولـم و انسـانـم آرزوست
گفتـم کـه یافـت می‌نشود، گشته‌ایم ما   گفت آن‌که یافت می‌نشود، آنم آرزوست
و بار دیگر در دفتر پنجم مثنوی، «در حکایت آن راهب که به روز روشن با شمع در طلب آدمی می‌گشت» در شرح و تفسیر دو بیت آخر داستان «شیر و روباه و درازگوش» که در آن جلال‌الدین «انسان جان» را از «مردۀ نان و شهوت» جدا می‌کند، به گونۀ دیگری مطرح شده است:
آن یکـی بـا شمـع بـرمـی‌گشـت روز     گـرد بـازاری، دلـش پـر عشــق و ســوز
بــوالفضــولـی گفـت او را کـای فـلان   هین چه می‌جویی به سوی هر دکان؟
هان چه می‌گردی تو جویان با چراغ   در میـــان روز روشـــن چـیــســـت لاغ؟
در اینجا موضوع داستان گسترش بیشتر یافته و سخن از مردی به میان آمده است که در روز روشن با شمع در کوی و برزن می‌گردد و در جستجوی انسانی است که از خشم و آز و شهوت فارغ و آزاد باشد:
گفت: «می‌جـویم به هر سو آدمی        که بوَد حی از حیات آن دمی،
هست مردی؟» گفت: «این بازار پر   مـردمـان‌اند آخر ای دانای حر»
گفـت: خـواهـم مـرد بـر جـاده دو ره   در ره خشـم و به هنگام شرَه
وقت خشم و وقت شهوت، مرد کو؟   طـالـب مـردی دوانم کـو بـه کو
کـو در این دو حـال مردی در جهان؟   تـا فـدای او کـنــم امــروز جــان
این داستان را دیوگنس لائرتیوس در سدۀ دوم میلادی در کتاب زندگانی فیلسوفان بزرگ، در شرح احوال دیوگنس (یا دیوجانس) کلبی آورده و گفته است که وی در روز روشن با چراغی افروخته در شهر می‌گشت و می‌گفت: «انسان می‌جویم!» چنین به نظر می‌رسد که این داستان در شهرهای آسیای صغیر (روم) آن روزگار در میان مردمان یونانی‌اصل آن نواحی، که هنوز پیوندهای قومی و فرهنگی خود را با گذشته‌ها یکسره از یاد نبرده بودند، معروف بوده و از این طریق به مولانا جلال‌الدین رسیده است.
    ولی قرن‌ها پیش از آنکه این داستان از فضای فکرییونان به ادب عرفانی ما برسد، صورتی از آن در ادبیات بودائی هند و در سرزمین‌هایی که روزگاری قلمرو جانشینان اسکندر مقدونی بوده است، دیده می‌شود. در شرحی که مترجم دهمه پدۀ بودائی به زبان چینی بر ترجمۀ خود نوشته، این داستان را نیز از اودانه‌های بودایی به زبان چینی نقل کرده است:
    در روزگاران گذشته، هنگامی که بودا در کوسامبی زندگی می‌کرد، در خانقاهی به نام «خوشنوا» (Mei-yin) برای طبقات چهارگانۀ پیروان خود موعظه می‌کرد. در آنجا برهمنی بود که در علم کتب مقدس یگانه بود و هیچ‌کس را در بحث و نظر با خود برابر نمی‌دانست و ازاین‌روی به هرجا که می‌رفت، چراغی افروخته در دست داشت. روزی در بازار یکی از شهرها مردی او را چراغ به دست دید و سبب این کار عجیب را از او جویا شد. برهمن در جواب گفت: «جهان آن‌چنان تاریک است و مردمان آن‌چنان در غفلت و گمراهی‌اند که من باید به هر روش که می‌دانم، راه را برایشان روشن کنم!»
    در این احوال بودا خود را به‌صورت مهتر محافظان بازار در‌آورده، بر بالای کرسی قرار گرفت و برهمن را به نزد خود خواند و پرسید: «ای مرد، چه می‌کنی و مقصودت از این کار چیست؟» برهمن گفت: «مردمان در ظلمت غفلت و نادانی فرورفته‌اند، و من باید با چراغ راهشان را روشن کنم.» مهتر محافظان از او پرسید: «آیا تو چنان دانا و دانشوری که کتاب‌های هر چهار علم را، که در شمار کتاب‌های مقدس‌اند، یعنی کتاب‌های علم ادب، علم نجوم، علم ملک‌داری و علم سپاه‌داری را خوانده‌ای؟» برهمن چون به جهل خود اذعان کرد، بودا گفت: «هرگاه کسیـ دانا یا نادان ـ خود را چنان بزرگ بیند که دیگران در چشمش حقیر و ناچیز آیند، همچون نابینایی است که شمعی در دست گیرد و خواستار هدایت دیگران گردد!»
    در دهمه پدۀ چینی روایت دیگری از همین داستان آمده است که با صورت قبلی تفاوت کلی دارد: در کوسامبی برهمنی بود مشاجره‌جو، که «وداها» را خوب می‌دانست و چون کسی را در بحث و نظر برابر و هم‌سنگ خود نمی‌دید، همواره چراغی افروخته در دست داشت و هرگاه که دربارۀ این عمل عجیب از او پرسشی می‌کردند، می‌گفت: «جهان بس تاریک است و من می‌خواهم که با این چراغ تا آنجا که بتوانم، آن را روشن گردانم.»
    راهبی که در بازار در کناری نشسته بود، این سخن را شنید و به او گفت: «ای دوست، اگر چشمانت نور جهان‌افروز روز را نمی‌بیند، مگو که جهان تاریک است. نور چراغ تو هیچ بر شکوه نور خورشید راستین نمی‌افزاید و اگر قصد تو روشن‌کردن اندیشۀ‌ دیگران است، کارت بیهوده و خودپسندانه است.» برهمن پرسید: «این خورشیدی که تو می‌گویی، کجاست؟» راهب گفت: «تعالیم بودا (تتهاگته) خورشید حکمت است. پرتو شکوهمند آن شب و روز جهان را روشن می‌کند. کسی که ایمانش درست و استوار باشد، راهش به سوی نیروانا روشن است و در آنجا به سعادت جاوید می‌رسد.»
    این داستان (مردی با چراغ در روز روشن) از سده‌های پیش از میلاد در مغرب‌زمین معروف بوده و قبل از آنکه لائرتیوس آن را دربارۀ دیوگنس کلبی بیاورد، فئدروس مقدونی، که در سدۀیکم پیش از میلاد گزیده‌هایی از داستان‌های منسوب و مربوط به ازوپ (اسوپوس) را به زبان لاتینی به نظم در‌آورده بود، در داستان کوتاهی این عمل را به ازوپ نسبت می‌دهد. لائرتیوس نزدیک به پانصد سال بعد از روزگار دیوگنس کلبی می‌زیسته است، ولی شخصیت این فیلسوف خُم‌نشین و اعمال و اقوالش به گونه‌ای بوده است که پس از او، هم درباره‌اش داستان می‌ساخته‌اند و هم داستان‌های مربوط به دیگران را به او نسبت می‌داده‌اند. اینکه چنین داستانی در یونان و روم آن زمان هم به ازوپ نسبت داده شده و هم به دیوگنس، نکته‌ای است که موجب تردید در تعلق آن در اصل به دیوگنس می‌شود، اما از سوی دیگر، یکی از شاگران دیوگنس به نام اونسیکرتیوس که خود و دو پسرش سال‌ها در حلقۀ پیروان این فیلسوف بوده‌اند، کسی است که در لشکرکشی اسکندر مقدونی به شرق از سپاهیان او بوده و در هند با راهبان و حکیمان هندو به گفتگو می‌نشسته و اسکندر را با آنان آشنا می‌کرده است.
آیا احتمال دارد که این داستان از طریق همین اونسیکرتیوس به یونانیان رسیده باشد؟
آگاهی‌هایی که وی از هند و سرزمین‌های شرقی ایران با خود به یونان آورده بود، در آثار مورخان دوره‌های بعد، چون استرابون و پلوتارک نقل شده است و بعید نیست که داستان مرد چراغ به دست نیز از طریق او به یونان رسیده و هم به ازوپ و هم به استاد خود او، دیوگنس کلبی، نسبت یافته باشد. این نکته در اینجا شایستۀ ذکر و توجه است که نخستین بودا از بوداهای بیست‌وچهارگانه، «دیپمکره»، یعنی «چراغ‌افروز» نام داشته. طبعاً بودا و بدهیستوه‌های دیگر نیز که همگی از فیض وجود دیپمکره بهره داشته‌اند، در مقام خود «چراغ افروز» تصور می‌شده‌اند.
از این داستان‌ها مقابلۀ بودائیان و برهمنان هندو به‌خوبی آشکار است.
ظاهراً این داستان نمودار مقابلۀ بودائیان با تبلیغات برهمنانی است که به تقلید از مبلغان بودایی، مدعی هدایت مردم و برطرف کردن ظلمت جهل و ظلم از جهان بودند. سازگاری دیپمکره (چراغ‌افروز) با عنوان این داستان، هندی بودن اصل آن را تأیید می‌کند.
 
تاريخچه   |    اساسنامه   |    دربارۀ وبگاه   |    نشر آثار   |    خبرنامهٔ گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی